اين خسته ساعات دونده
اي کاش وقتکي بود تا برايت از هوايِ امروز بگويم تيلک جان
کاش نيمچه ساعتي را در هوا ميدزديدم تا برايت از نم نمک بارانها گويم.
کاش تو غير از من بودي تا ميتوانستم ذوق صبح را با تو شريک شوم.
ني ني به دنيا آمده بود با عکسش.
ساعتکي اگر فرصت بود برايت از دويدن در کوچه ميگفتم.
پياده راه رفتن هم ميچسبد در هوايِ باراني!
برايت ميخواستم از زني رژ به لب و کلاه به سر گويم. وقت ميدود!
صورتها را نميشناسم. قهوه اما مينوشم.
جدا از من اگر ميبودي برايت از سادگيِ خيس پر شوق امروز ميگفتم.
از خانهء زيبايِ گرممان ميگفتم، از جا شمعي، از چراغ، شايد از جنس خوشِ نور تو را ميگفتم.
آه که اگر بيرون از وجودم وجود داشتي برايت از حس رهايي ميگفتم ديروز که سرها را پايين انداختيم و از مدرسه پا در کوچه گذاشتيم نيمچه ساعتي قبل از ظهر.
و از حس خوش نا بفرماني.
ميخواستم برايت از حسِ قشنگ يک بار مشق ننوشتن بگويم.
برايت از دچار شدن به شعله هايِ شعف ميگفتم. بي آنکه دليل و منطق را دنبال کنم.
بي آنکه دليل و منطق را دنبال کنم، برايت از سادگيِ دوست داشتن ميگفتم.
نيمچه وقتي را از ساعتکهايِ مچي پنهان کردم زير پتو.
بويِ پشم شيشه و پودر رخشا گرفته است.
مي شورمش، رنگ ميدهد.
Monday, December 15, 2003
Sunday, December 07, 2003
در آلمان
در آلمان،
يونان گاه ترکيه مشود
ايتاليا اجباراً ايران ميشود
ترکيه عراق ميشود
سوئد يوگوسلاوي مشود
آلباني سربستان ميشود
مجارستان، لهستان
دنيس ميشود بچه اي ۴ ساله
شينه ميشود زيبايي تنها و ۴ ساله
سويم، نوزادي رشتي و اميد
مادرش ميشود زني حامله
جهان ميشود دختري عقب افتاده
ياسمن، زني با جربزه
ليريدونا ميشود همسايهء ديوار به ديوار
صدايِ سرفه هايِ پدرش خواب را از چشمانمان ميربايد.
ليريدون، نفر اول صفِ توالتهايِ شلوغ
مهسا ميشود دختري خسته و يخ
مهيار، پسري شکستني و کوچک
آرمير ميشود برادرِ دو قلويِ گازمير
کاترينا مشود لات معرکه
داليا ميشود شلوغ شهر
نورا، زيبايي که گم شد در بي توجهي
لولو، دو چشم سبز و بزرگ و صورتي پر از بچگي
بشري، ۴ سال سن که عروسکهايش را پشت پنجره ميچيند
پريا، پريا، پريا، سادگي صميمانه اي که سرطان ميگيرد
وارتانوش، جاسوس مخصوص حاکم بزرگ
حاجي، چشم چران نماز خوان
فروزان، افغانِ قد بلند پر فهم
زهره، عمه اي افغان به زبان روسي
صديقه، زني که دخترش را به دنيا بايد آورد
همايون، جوجه اي که پدر بايد شود
عاطفه، نوزادي که در بحران عواطف به دنيا مي آيد
اميد، نگهبانِ ناموس فارسي زبانانِ مدرسه
قدير، ترک مردم آزاري که تلي را ساشلي ميگويد
ولگا، دختري روس با پدري ايراني
دبرا، غبار لهجهء ايتاليا و پيتزا
خاتون، سالهايِ جواني بي جان
تايماز، پسري کنج اتاق
شعله، مادري سرگردان در مسيرِ شستنِ ظرفها و پختن غذا و خاموش کردنِ شعله ها
و من، دختري از هزاران ريشه.
در آلمان،
يونان گاه ترکيه مشود
ايتاليا اجباراً ايران ميشود
ترکيه عراق ميشود
سوئد يوگوسلاوي مشود
آلباني سربستان ميشود
مجارستان، لهستان
دنيس ميشود بچه اي ۴ ساله
شينه ميشود زيبايي تنها و ۴ ساله
سويم، نوزادي رشتي و اميد
مادرش ميشود زني حامله
جهان ميشود دختري عقب افتاده
ياسمن، زني با جربزه
ليريدونا ميشود همسايهء ديوار به ديوار
صدايِ سرفه هايِ پدرش خواب را از چشمانمان ميربايد.
ليريدون، نفر اول صفِ توالتهايِ شلوغ
مهسا ميشود دختري خسته و يخ
مهيار، پسري شکستني و کوچک
آرمير ميشود برادرِ دو قلويِ گازمير
کاترينا مشود لات معرکه
داليا ميشود شلوغ شهر
نورا، زيبايي که گم شد در بي توجهي
لولو، دو چشم سبز و بزرگ و صورتي پر از بچگي
بشري، ۴ سال سن که عروسکهايش را پشت پنجره ميچيند
پريا، پريا، پريا، سادگي صميمانه اي که سرطان ميگيرد
وارتانوش، جاسوس مخصوص حاکم بزرگ
حاجي، چشم چران نماز خوان
فروزان، افغانِ قد بلند پر فهم
زهره، عمه اي افغان به زبان روسي
صديقه، زني که دخترش را به دنيا بايد آورد
همايون، جوجه اي که پدر بايد شود
عاطفه، نوزادي که در بحران عواطف به دنيا مي آيد
اميد، نگهبانِ ناموس فارسي زبانانِ مدرسه
قدير، ترک مردم آزاري که تلي را ساشلي ميگويد
ولگا، دختري روس با پدري ايراني
دبرا، غبار لهجهء ايتاليا و پيتزا
خاتون، سالهايِ جواني بي جان
تايماز، پسري کنج اتاق
شعله، مادري سرگردان در مسيرِ شستنِ ظرفها و پختن غذا و خاموش کردنِ شعله ها
و من، دختري از هزاران ريشه.
Wednesday, December 03, 2003
Saturday, November 29, 2003
Wednesday, November 26, 2003
Monday, November 24, 2003
Sunday, November 23, 2003
Saturday, November 22, 2003
سلام.
دختري هستم که امروز با کرکره ها قهر کردم.
بله، بله، يادتان مي آيد؟
امروز صيح خبر مرگ پنجره ها رسيد.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون غيبت پنجره را ميفهمم.
سلام هم کردم. و برايِ زني به صدايِ فرفري نوشتم که من با ادب هستم.
همين صبح ديروز من نقاشي ديدن را آموختم.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون نقاشي ها را ميخوانم.
حتي کپهء کاغذ را من بلدم در پوشه اي جا بدهم.
از چين هم ميدانم، دوستهايم چين را ميخوانند، من نوشته هايِ دوستانم را.
در اتاقم دو نقاشي دارم که از هلند ميگويند.
و شما خودتان گفتيد من حق درس خواندن دارم چون چين و هلند زيبا هستند.
بله بله، کاغذها هم هستند، پنج شنبه شبها برايشان چايِ داغ مياورم.
نوشتم برايتان که آلمان را هم چشيدم و قدر ليمو ترش و پوست پرتغال را فهميدم.
برايتان نوشتم که عدالت مهم است. گفتم من ديوانهء برابري هم هستم.
من گفتم حقها بايد داشت.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون عدالت چيز خوبيست.
بله، نمره هايم را هم برايتان صدا کردم. به صف ايستادند، از قانونِ سوم نيوتون پابرجاتر.
ديديد؟ ديديد من ميتوانم واقعيات و گفته هايِ بزرگان را در ميانِ حرفهايم جا بدهم؟
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون بزرگان ميدانند.
برايتان از آليس در سرزمين عجايب گفتم،
خودم اما، آليس، مادر رافي را بهتر ميشناسم.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون آليس کارتون بود.
نوشتم برايتان از جايزه ها. بله بله، به خواندن ادامه دهيد ميبينيد.
برايتان گفتم افکارم روشنند؟ نوشتم، بخوانيد. نوشتم افکاري دارم روشن.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون افکار نور ميخواهند و روشن نور دارد.
به خواندن ادامه دهيد، برايتان نوشتم همه چيز را.
و چند ساعت بعد، کنار خيابان گنجشکهايِ پريشان با ماشينهايِ بي دل گپي زدند، گنجشکها باچشمهايِ باريکشان دو کلامي چيزي گفتند
و شما گفتيد که آنها حق درس خواندن ندارند چون سر سفره مينشينند و آش رشته ميخوردند.
من زمين را دوست دارم و درس خواندن ر ويِ زمين را.
من ميخواهم چين را بخوانم و دوستاني داشته باشم که بدانند يک داس چند گرم است و چکش به چه رنگ.
هنوز به من نگفتيد من حق درس خواندن دارم يا نه؟
بگوييد!
دختري هستم که امروز با کرکره ها قهر کردم.
بله، بله، يادتان مي آيد؟
امروز صيح خبر مرگ پنجره ها رسيد.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون غيبت پنجره را ميفهمم.
سلام هم کردم. و برايِ زني به صدايِ فرفري نوشتم که من با ادب هستم.
همين صبح ديروز من نقاشي ديدن را آموختم.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون نقاشي ها را ميخوانم.
حتي کپهء کاغذ را من بلدم در پوشه اي جا بدهم.
از چين هم ميدانم، دوستهايم چين را ميخوانند، من نوشته هايِ دوستانم را.
در اتاقم دو نقاشي دارم که از هلند ميگويند.
و شما خودتان گفتيد من حق درس خواندن دارم چون چين و هلند زيبا هستند.
بله بله، کاغذها هم هستند، پنج شنبه شبها برايشان چايِ داغ مياورم.
نوشتم برايتان که آلمان را هم چشيدم و قدر ليمو ترش و پوست پرتغال را فهميدم.
برايتان نوشتم که عدالت مهم است. گفتم من ديوانهء برابري هم هستم.
من گفتم حقها بايد داشت.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون عدالت چيز خوبيست.
بله، نمره هايم را هم برايتان صدا کردم. به صف ايستادند، از قانونِ سوم نيوتون پابرجاتر.
ديديد؟ ديديد من ميتوانم واقعيات و گفته هايِ بزرگان را در ميانِ حرفهايم جا بدهم؟
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون بزرگان ميدانند.
برايتان از آليس در سرزمين عجايب گفتم،
خودم اما، آليس، مادر رافي را بهتر ميشناسم.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون آليس کارتون بود.
نوشتم برايتان از جايزه ها. بله بله، به خواندن ادامه دهيد ميبينيد.
برايتان گفتم افکارم روشنند؟ نوشتم، بخوانيد. نوشتم افکاري دارم روشن.
و شما گفتيد من حق درس خواندن دارم چون افکار نور ميخواهند و روشن نور دارد.
به خواندن ادامه دهيد، برايتان نوشتم همه چيز را.
و چند ساعت بعد، کنار خيابان گنجشکهايِ پريشان با ماشينهايِ بي دل گپي زدند، گنجشکها باچشمهايِ باريکشان دو کلامي چيزي گفتند
و شما گفتيد که آنها حق درس خواندن ندارند چون سر سفره مينشينند و آش رشته ميخوردند.
من زمين را دوست دارم و درس خواندن ر ويِ زمين را.
من ميخواهم چين را بخوانم و دوستاني داشته باشم که بدانند يک داس چند گرم است و چکش به چه رنگ.
هنوز به من نگفتيد من حق درس خواندن دارم يا نه؟
بگوييد!
Thursday, November 20, 2003
Tuesday, November 18, 2003
Tuesday, November 11, 2003
Saturday, November 08, 2003
Thursday, October 30, 2003
کلاغو
آهاي ملت! کلاغويِ ما بود که صدايتان ميزد هر روز. ميشنيديد؟؟
پوزخندي زد و گفت: گوشهايمان را سوازانديم، زبانها هار شده اند.
ما سوختيم، ما سوختيم.
ما تلخيم، ما تلخيم.
ما دلسرد شديم، کلاغها رفتند.
من سوختم، من تلخم، من دلسرد شدم. ۱ سال است که کلاغو رفته است.
تو کجايي؟ تو چرا تلخ شدي؟ تو مگر دلسرد شدي؟
من به پروازِ کلاغها ايمان داشتم
غار غارها را من ابديت ميپنداشتم.
من ميدانستم که کلاغها قصه ها ميگويند
قصه هايي که نفوذ ميکند به زيرِ پوست آسمان.
من ميدانستم که سياهيِ بالهايشان بازتاب سفيديِ وجودشان بود.
من با چشمهايِ پررنگ کلاغها آشنا بودم.
من نگاه پيرزني که به من گردو داد را از نگاه کلاغها تشخيص ميدادم.
اي کاش من- کاش من مينوشتم که من مينويسم چون کلاغها هستند.
من چه شوقي داشتم کلاغو که صفحهء سبز را ميخواند.
ما چه بي وجدانيم. ما چه بي وجدانيم.
ما چرا نميدانستيم؟
ما چرا به کلاغها نگفتيم که ما بي غارغار يخ ميزنيم حتي اگر شهرمان آتش بگيرد؟
ما حتي نگفتيم که ما دلتنگ هم ميشويم.
که ميدانست که ما اصلاً دل هم داريم!
ما چه با بي تفاوتي کلاغها را نميفهميم.
ما چه پستيم، ما چه پستيم.
ما اگر کلاغها را ميفهميديم، و اگر باورشان ميکرديم، کلاغويمان هنوز هر روز اينجا خبر مي آورد.
کلاغويمان ديگر يک ضربدر نبود.
چه تنها ماند اين صفحهء سبز و يک نفر که در اين صفحه مينوشت.
يک نفر که به شوق اينکه کلاغو ميخواند مينوشت.
يک نفر که خوشحال بود که کلاغويي را ميشناسد.
ما چه تنهاييم، ما چه تنهاييم.
ما يک سال است چه محروم مانديم از وجودت کلاغو.
اي کاش بالهايت را ميبستيم تا پرواز را از ياد ميببري که ما تنها نميمانديم.
ما چه دوريم از يکديگر.
ما نميدانستيم تو تنها ماندي، تو کجا بودي، تو چه ميکردي.
ما چه رذليم که تو تنها ماندي و رفتي.
من چه تلخم، من چه تنها ماندم، من چه دلتنگم.
من قرنها بيشتر از يک سال دلتنگم کلاغو.
آهاي ملت، يک سال است بي کلاغو مانديم...
آهاي ملت! کلاغويِ ما بود که صدايتان ميزد هر روز. ميشنيديد؟؟
پوزخندي زد و گفت: گوشهايمان را سوازانديم، زبانها هار شده اند.
ما سوختيم، ما سوختيم.
ما تلخيم، ما تلخيم.
ما دلسرد شديم، کلاغها رفتند.
من سوختم، من تلخم، من دلسرد شدم. ۱ سال است که کلاغو رفته است.
تو کجايي؟ تو چرا تلخ شدي؟ تو مگر دلسرد شدي؟
من به پروازِ کلاغها ايمان داشتم
غار غارها را من ابديت ميپنداشتم.
من ميدانستم که کلاغها قصه ها ميگويند
قصه هايي که نفوذ ميکند به زيرِ پوست آسمان.
من ميدانستم که سياهيِ بالهايشان بازتاب سفيديِ وجودشان بود.
من با چشمهايِ پررنگ کلاغها آشنا بودم.
من نگاه پيرزني که به من گردو داد را از نگاه کلاغها تشخيص ميدادم.
اي کاش من- کاش من مينوشتم که من مينويسم چون کلاغها هستند.
من چه شوقي داشتم کلاغو که صفحهء سبز را ميخواند.
ما چه بي وجدانيم. ما چه بي وجدانيم.
ما چرا نميدانستيم؟
ما چرا به کلاغها نگفتيم که ما بي غارغار يخ ميزنيم حتي اگر شهرمان آتش بگيرد؟
ما حتي نگفتيم که ما دلتنگ هم ميشويم.
که ميدانست که ما اصلاً دل هم داريم!
ما چه با بي تفاوتي کلاغها را نميفهميم.
ما چه پستيم، ما چه پستيم.
ما اگر کلاغها را ميفهميديم، و اگر باورشان ميکرديم، کلاغويمان هنوز هر روز اينجا خبر مي آورد.
کلاغويمان ديگر يک ضربدر نبود.
چه تنها ماند اين صفحهء سبز و يک نفر که در اين صفحه مينوشت.
يک نفر که به شوق اينکه کلاغو ميخواند مينوشت.
يک نفر که خوشحال بود که کلاغويي را ميشناسد.
ما چه تنهاييم، ما چه تنهاييم.
ما يک سال است چه محروم مانديم از وجودت کلاغو.
اي کاش بالهايت را ميبستيم تا پرواز را از ياد ميببري که ما تنها نميمانديم.
ما چه دوريم از يکديگر.
ما نميدانستيم تو تنها ماندي، تو کجا بودي، تو چه ميکردي.
ما چه رذليم که تو تنها ماندي و رفتي.
من چه تلخم، من چه تنها ماندم، من چه دلتنگم.
من قرنها بيشتر از يک سال دلتنگم کلاغو.
آهاي ملت، يک سال است بي کلاغو مانديم...
Tuesday, October 28, 2003
از مدرسه آسمون رو که نگاه ميکنی حس ميکنی تو يه دنيايِ قرمز خوشگل داری زندگی ميکنی. ولی وقتی بوي دود تو دماغت میپيچه ميفهمی که تو يه دنيايِ سوختهء خاکستری داری زندگی ميکنی. زنگ آخر فکر ميکنيم شايد بتونيم با آتيش دوست بشيم. ميريم چند بار آمسون رو نگاه ميکنيم ولی هر باز قرمرتره و پر دود تر. رو موهامون خاکستر میشینه.
تو خونه صفحه تلويزيونها رو آتيش پر کرده. يه چند نفر آدم نارنجی رو هم نشون ميدن که با يه دونه شلنگ آب وايسادن جلو يه دونه کوه گنده و يه آتيش اندازهء يه اژدها دارن با هم دیگه حرف میزنن. یه هواپیما هم نشون میده که میره رو کوهایی که روشون آتیش نیست شن میریزه که احتمالا به اون کوهها که روشون آتیش هست دهن کجی کنه.
تو مدرسه مردم زندگی ميکنن. صليبهای سرخ رو ديوارا چسبودن. يه دونه کوه هم ميبينيم که روش شعله وايساده با ما بای بای ميکنه. اين بار آسمون رو که نگاه کرديم آتيش به ابرا رسيده بود. ابرا همشون ميسوختن و ما زير نور قرمز خورشيد که بهمون پوزخند ميزد وايساده بوديم و به همديگه لبخند ميزديم. فکر کنم از ترس. آسمون که سوخت رفتيم سر کلاس و شتابِ يه سنگ که از دستِ کوه افتاده بود رو حساب کرديم و خوشحال شديم. دوباره که به آسمون نگاه کرديم يه شبِ قرمز ديديم که پرواز ميکرد و با بالهاش کلاغويِ بی خونه رو ناز ميکرد.
به آتیش گفتیم که دیگه دوستش نداریم. گفتیم بره و بعد رفتیم سر کلاس فیزیک خوندیم. به آسمون که نگاه کردیم درختها گریه میکردن.
تو خونه صفحه تلويزيونها رو آتيش پر کرده. يه چند نفر آدم نارنجی رو هم نشون ميدن که با يه دونه شلنگ آب وايسادن جلو يه دونه کوه گنده و يه آتيش اندازهء يه اژدها دارن با هم دیگه حرف میزنن. یه هواپیما هم نشون میده که میره رو کوهایی که روشون آتیش نیست شن میریزه که احتمالا به اون کوهها که روشون آتیش هست دهن کجی کنه.
تو مدرسه مردم زندگی ميکنن. صليبهای سرخ رو ديوارا چسبودن. يه دونه کوه هم ميبينيم که روش شعله وايساده با ما بای بای ميکنه. اين بار آسمون رو که نگاه کرديم آتيش به ابرا رسيده بود. ابرا همشون ميسوختن و ما زير نور قرمز خورشيد که بهمون پوزخند ميزد وايساده بوديم و به همديگه لبخند ميزديم. فکر کنم از ترس. آسمون که سوخت رفتيم سر کلاس و شتابِ يه سنگ که از دستِ کوه افتاده بود رو حساب کرديم و خوشحال شديم. دوباره که به آسمون نگاه کرديم يه شبِ قرمز ديديم که پرواز ميکرد و با بالهاش کلاغويِ بی خونه رو ناز ميکرد.
به آتیش گفتیم که دیگه دوستش نداریم. گفتیم بره و بعد رفتیم سر کلاس فیزیک خوندیم. به آسمون که نگاه کردیم درختها گریه میکردن.
Monday, October 27, 2003
Wednesday, October 22, 2003
Friday, October 17, 2003
ليواني خالي که در آن پره هايِ پرتقال مبيني!
پس مگر خالي نيست؟
ماشين حساب اما پره پرتقال درش نيست.
دو کتاب! مثل هم.
يک نفر که پدر نام دارد و تلفن.
نگراني تو چرا؟
ورقها هم که برقي شده اند.
مي ترسي تو چرا؟
ميگويند بزرگ شده اي!
راست ميگويند؟
خوابت را هم ميبينم.
خواب گريه و ترس را هم ميبينم.
دختري به رنگ سفيد
نقاشي ميکشد.
جايزه ميگيرد.
پسري با چشمهايِ باريک
عينک ميزند،
قصه ميخواند و شکلات مياورد از دفتر.
دختري پر محبت است.
دختري هم مضطرب.
پسري هم باز چشمهايش باريکند.
و شايد ما همه نگران بايد باشيم.
ميداني؟ آخر ما همه بزرگ شده ايم.
ما زنگ آخر ميتوانيم بي اجازه بخنديم.
کارتهاي سبز گمرنگي هم داريم که ميتوانيم بي اجازه جعلشان کنيم.
ما حتي ميتوانييم پاهايمان را دراز کنيم و در راهرو بنشينيم و بلند بلند حرف بزنيم و ما کتابها را هم دوست داريم و ازشان حرف هم ميزنيم و شعرها را هم حفظيم و نمايش هم ميبينيم.
ما همه ميخواهيم چشم زندگي را در بياوريم
و هجوم ببريم به قلب چيزي: شايد دانش باشد، شايد عشق باشد، شايد يک شومينه باشد و اتاقي کوچک و هم اتاقي و يک ليوان دسته دار و برف و شرق و دانشگاه. شايد زندگي باشد.
شايد دوستهايِ من باشند.
شايد دوستهايم باشند.
در خواب اما باز هم نقش آنها را به تو دادند پرستو.
کارگردنها همه تو را ميشناسند..
پس مگر خالي نيست؟
ماشين حساب اما پره پرتقال درش نيست.
دو کتاب! مثل هم.
يک نفر که پدر نام دارد و تلفن.
نگراني تو چرا؟
ورقها هم که برقي شده اند.
مي ترسي تو چرا؟
ميگويند بزرگ شده اي!
راست ميگويند؟
خوابت را هم ميبينم.
خواب گريه و ترس را هم ميبينم.
دختري به رنگ سفيد
نقاشي ميکشد.
جايزه ميگيرد.
پسري با چشمهايِ باريک
عينک ميزند،
قصه ميخواند و شکلات مياورد از دفتر.
دختري پر محبت است.
دختري هم مضطرب.
پسري هم باز چشمهايش باريکند.
و شايد ما همه نگران بايد باشيم.
ميداني؟ آخر ما همه بزرگ شده ايم.
ما زنگ آخر ميتوانيم بي اجازه بخنديم.
کارتهاي سبز گمرنگي هم داريم که ميتوانيم بي اجازه جعلشان کنيم.
ما حتي ميتوانييم پاهايمان را دراز کنيم و در راهرو بنشينيم و بلند بلند حرف بزنيم و ما کتابها را هم دوست داريم و ازشان حرف هم ميزنيم و شعرها را هم حفظيم و نمايش هم ميبينيم.
ما همه ميخواهيم چشم زندگي را در بياوريم
و هجوم ببريم به قلب چيزي: شايد دانش باشد، شايد عشق باشد، شايد يک شومينه باشد و اتاقي کوچک و هم اتاقي و يک ليوان دسته دار و برف و شرق و دانشگاه. شايد زندگي باشد.
شايد دوستهايِ من باشند.
شايد دوستهايم باشند.
در خواب اما باز هم نقش آنها را به تو دادند پرستو.
کارگردنها همه تو را ميشناسند..
Thursday, October 16, 2003
Monday, October 06, 2003
Sunday, October 05, 2003
هر بار که چشمامو بستم و رو چندتا آهنگ کليک کردم اين يکيشون بود!
و من هنوز اينجا نشسته و مينويسم.
ميداني؟ آهنگ هم با من مي نويسد.
و هر بار همين است آهنگ.
و من هنور اينجا نشستم و مينويسم.
آه، ريچارد، چرا به دنيا آمدي؟
شايد من الان با آرتور دوست بودم اگر تو به دنيا نمي آمدي!
شايد هم با يک ملبان.
يا شايد حتي با هملت.
تازه خبر نداري بنده بير اينسانوم.
بير دانا باخ فلک ....
آه، ريچارد، تو چرا اينقدر بزرگ شدي؟
شجريان هم بعد از بير انسان ميخونه!
بعد دوباره اين آهنگ.
بعد يکي ميگه دختر پادشاه و باز يادم مي آيد که ريچارد به دنيا آمد.
آه ريچارد، تو چرا شاه شدي؟
و آهنگ بعدي، مرا يادِ ايتاليايِ در خواب مي اندازد.
و حتي فرياد.
پري دريايي هم بچه دار شد.
مارکو پلو به مقصد نرسيد.
من اما، آه، بزرگ شدم.
ادوارد اما، يادم است بزرگ نشود .
آه، ريچارد، تو ادوارد را کشتي؟
و فردا شايد بودا را ديدم.
با يک زنِ چاق که شعر ميخواند به زبانِ هندي.
يا شايد يک تنبک.
و يکي ميگوييد روحِ سبزم را بده.
آه، قزاقستانِ زيبايِ من!
يادت هست چه زيبا بودي؟
يادت هست من در بازارها قدم ميزدم و تو چه زيبا بودي؟
يادت هست کالباسهايت را؟
يادت هست پارکهايت را؟
بستي هم طعم شير خشک داشت.
تو زيبا بودي يا من بچه؟
کوه يادت است؟ و چه سرد بودي؟
و دعوا را؟
و مرا که زيرِ پتو قايم شدم؟
و چمدانِ قهوه اي را؟
و فرشي ره که به ديوار آويزان بود؟
يادت هست من دامن هم ميپوشيدم کوچک که بودم؟
ماکسيم را يادت هست؟
و سوسمارِ زمين بازي را؟
و مادرِ ماکسيم را؟
و پيرزن گرسنه را؟
يادت هست يک بچهء تاجيک بستني را از دستم کشيد و من گريه کردم و ديگه بستني نخوردم؟
يادته خانومه آکاردئون ميزد و بچش چه گشنه بود؟
من آذري بالاسيم.
آه، ريچارد تو چرا کشته شدي؟
درويشان همه ميخوانند. من ترکيه نرفته ام.
زمستان هم اينجا برف نميبارد.
تابستان هم به کام ما خوش نمي آيد.
آه، ادوارد! تو چرا پيروز شدي؟
داشلي گالا!
رقص تو را دوست دارم.
آنقدر که با هر حرکت دستت سه قطره اشک ميريزم.
آن خانه را دوست دارم
آنقدر که عاشقِ بچه اي هستم که من بودم.
آنقدر که عاشقِ فضايي هستم که پر بود از رقص تو.
مستيِ بقيه را حالا دوست ميدارم.
آنقدر که رفتار تلخ آن روزهايم شيرين شده اند.
ميترا! من تو را دوست دارم.
باز هم برقص ميترا.
من ميخواهم باز هم بچه باشم و باز هم تو برقصي و باز هم همه گريه کنند و من با تعجب جمع را نگاه کنم و گريه را نفهمم.
حالا ميفهمم، رقصِ تو رقصِ روزهايي بود که عاشق بودي.
رقص داريوشي بود که قدم ميزد با تو، وقتي که تو ميچرخيدي و دستهايت در هوا ميرقصيدند.
داشلي گالار.
آه ريچارد، به دنيا آمدي که آمدي!
من از تو نميترسم.
و من هنوز اينجا نشسته و مينويسم.
ميداني؟ آهنگ هم با من مي نويسد.
و هر بار همين است آهنگ.
و من هنور اينجا نشستم و مينويسم.
آه، ريچارد، چرا به دنيا آمدي؟
شايد من الان با آرتور دوست بودم اگر تو به دنيا نمي آمدي!
شايد هم با يک ملبان.
يا شايد حتي با هملت.
تازه خبر نداري بنده بير اينسانوم.
بير دانا باخ فلک ....
آه، ريچارد، تو چرا اينقدر بزرگ شدي؟
شجريان هم بعد از بير انسان ميخونه!
بعد دوباره اين آهنگ.
بعد يکي ميگه دختر پادشاه و باز يادم مي آيد که ريچارد به دنيا آمد.
آه ريچارد، تو چرا شاه شدي؟
و آهنگ بعدي، مرا يادِ ايتاليايِ در خواب مي اندازد.
و حتي فرياد.
پري دريايي هم بچه دار شد.
مارکو پلو به مقصد نرسيد.
من اما، آه، بزرگ شدم.
ادوارد اما، يادم است بزرگ نشود .
آه، ريچارد، تو ادوارد را کشتي؟
و فردا شايد بودا را ديدم.
با يک زنِ چاق که شعر ميخواند به زبانِ هندي.
يا شايد يک تنبک.
و يکي ميگوييد روحِ سبزم را بده.
آه، قزاقستانِ زيبايِ من!
يادت هست چه زيبا بودي؟
يادت هست من در بازارها قدم ميزدم و تو چه زيبا بودي؟
يادت هست کالباسهايت را؟
يادت هست پارکهايت را؟
بستي هم طعم شير خشک داشت.
تو زيبا بودي يا من بچه؟
کوه يادت است؟ و چه سرد بودي؟
و دعوا را؟
و مرا که زيرِ پتو قايم شدم؟
و چمدانِ قهوه اي را؟
و فرشي ره که به ديوار آويزان بود؟
يادت هست من دامن هم ميپوشيدم کوچک که بودم؟
ماکسيم را يادت هست؟
و سوسمارِ زمين بازي را؟
و مادرِ ماکسيم را؟
و پيرزن گرسنه را؟
يادت هست يک بچهء تاجيک بستني را از دستم کشيد و من گريه کردم و ديگه بستني نخوردم؟
يادته خانومه آکاردئون ميزد و بچش چه گشنه بود؟
من آذري بالاسيم.
آه، ريچارد تو چرا کشته شدي؟
درويشان همه ميخوانند. من ترکيه نرفته ام.
زمستان هم اينجا برف نميبارد.
تابستان هم به کام ما خوش نمي آيد.
آه، ادوارد! تو چرا پيروز شدي؟
داشلي گالا!
رقص تو را دوست دارم.
آنقدر که با هر حرکت دستت سه قطره اشک ميريزم.
آن خانه را دوست دارم
آنقدر که عاشقِ بچه اي هستم که من بودم.
آنقدر که عاشقِ فضايي هستم که پر بود از رقص تو.
مستيِ بقيه را حالا دوست ميدارم.
آنقدر که رفتار تلخ آن روزهايم شيرين شده اند.
ميترا! من تو را دوست دارم.
باز هم برقص ميترا.
من ميخواهم باز هم بچه باشم و باز هم تو برقصي و باز هم همه گريه کنند و من با تعجب جمع را نگاه کنم و گريه را نفهمم.
حالا ميفهمم، رقصِ تو رقصِ روزهايي بود که عاشق بودي.
رقص داريوشي بود که قدم ميزد با تو، وقتي که تو ميچرخيدي و دستهايت در هوا ميرقصيدند.
داشلي گالار.
آه ريچارد، به دنيا آمدي که آمدي!
من از تو نميترسم.
کوچيک بودم هر شب دستِ مامانمو ميگرفتم که نصفه شب دزد اگه خواست منو ببره مامانم حس کنه که دستم تو دستش نيست و از خواب بپره بزنه تو سرِ دزد و منو نجات بده.
نميدونم چرا ديگه از دزدا نميترسم! شايد بزرگ شدم.
ديگه نصفه شبا حتي پتويي که مامان روم ميکشه رو دنبالِ خودم نميشکم که ببرم بذارمش تو حياط و برگردم بدون پتو بخوابم.
حالا ديگه نميدونم به چه بهونه اي دست مامانم بگيرم. ديگه حياطم نداريم.
نميدونم چرا ديگه از دزدا نميترسم! شايد بزرگ شدم.
ديگه نصفه شبا حتي پتويي که مامان روم ميکشه رو دنبالِ خودم نميشکم که ببرم بذارمش تو حياط و برگردم بدون پتو بخوابم.
حالا ديگه نميدونم به چه بهونه اي دست مامانم بگيرم. ديگه حياطم نداريم.
Friday, October 03, 2003
Monday, September 29, 2003
Sunday, September 28, 2003
از دور، به موازات جادهء تاريك، گوژپشتي را ميبيني كه اهل نتردام نيست، ريچارد سوم هم نيست، خاله حوري هم نيست، نميداني كيست. موهايي بلند دارد و سري افكنده.
جلوتر كه ميروي گوژپشت ديوار است. ديواري كوتاه كه زمين را مينگرد. تارهاي مويش شاخه هاي متواضع درختي قابل اعتمادند. دورتر كه ميشوي گوژپشت پير ميشود و ديوار رفيق جاودانهء درخت شده است.
جلوتر كه ميروي گوژپشت ديوار است. ديواري كوتاه كه زمين را مينگرد. تارهاي مويش شاخه هاي متواضع درختي قابل اعتمادند. دورتر كه ميشوي گوژپشت پير ميشود و ديوار رفيق جاودانهء درخت شده است.
Monday, September 22, 2003
ميگن فردا اول مهره!
سحرخيزان کجاييد؟
به کلاس اول ميرويد فردا؟
برويد، برويد.
ما هم به کلاسِ اول ميرفتيم و حالا اينچنينيم.
به راننده هايِ سرويس سلام کنيد و فردا صبح گردو بخوريد.
با بغل دستيِ خود دوست شويد و اگر معملمتان سالِ بعد مرد از معلمهايِ ديگر هر روز حالش را نپرسيد.
در باغچهء حياطِ مدرسه گنج قايم کنيد و هرگز پيدايش نکنيد.
خوشحال شويد، ذوق کنيد، آب بخوريد از آبخوري با دست.
دستمال و ليوان البته يادتان نرود.
شما هم يقه هايِ سفيد تور داريد؟
خب ببندينشان دگر، دير ميشود.
راستي اسمِ بغل دستيِ شما نوشين نيست؟
معلمتان هنوز هم زندست؟
سحرخيزان کجاييد؟
به کلاس اول ميرويد فردا؟
برويد، برويد.
ما هم به کلاسِ اول ميرفتيم و حالا اينچنينيم.
به راننده هايِ سرويس سلام کنيد و فردا صبح گردو بخوريد.
با بغل دستيِ خود دوست شويد و اگر معملمتان سالِ بعد مرد از معلمهايِ ديگر هر روز حالش را نپرسيد.
در باغچهء حياطِ مدرسه گنج قايم کنيد و هرگز پيدايش نکنيد.
خوشحال شويد، ذوق کنيد، آب بخوريد از آبخوري با دست.
دستمال و ليوان البته يادتان نرود.
شما هم يقه هايِ سفيد تور داريد؟
خب ببندينشان دگر، دير ميشود.
راستي اسمِ بغل دستيِ شما نوشين نيست؟
معلمتان هنوز هم زندست؟
Sunday, September 21, 2003
کلاغو! تو اون طرفا شکسپير رو نميبيني؟
صادق هدايت رو چي؟؟
کافکا رو چي؟
سهراب سپهري رو چي؟
کامو رو چي؟
نينو رو چي؟
بابايِ تينو رو چي؟
زرو رو چي؟
کلاغو! اگه شکسپير رو ديدي بهش بگو نوشته هاش قشنگ و پر معنينا! ولي تو سالن تاُتر من خوابم گرفت. آخه خودم بايد بشينم بخونم. اونا همش حرف ميزنن منم همش خميازه و خابالولو.
کلاغو! صادق هدايت رو اگه ديدي بهش بگو يه بار ديگه برات دليل خودکشيشو بگه.
کلاغو راستي باباي پانو هم اگه بود اون طرفا بهش بگو پاشه بياد اين پانو حييونکيه.
سهراب ديدي بهش بگو خمبر ميگه گاه اهميت دارد رويش قارچهايِ غربت.
کامو کي بود؟
نينو رو هم نميشناسم.
بابايِ تينو رو ديدي بهش بگو اين تينو رو يه کم بيشتر شايد بايد تحويل گرفت!
زرو رو هم بهش بگو اسم بچه رو گذاشت تايمو که اينجوري تنها بشه؟ بهش بگو من بچگيم دوستش داشتم فکر ميکنم.
کلاغو، ميگم منم گوشم بهتر شده.
کلاغو، تو هم بچه بودي گوشت همش درد ميگرفت؟
بزرگ شدي بازم همش درد ميگرفت؟
سفالکسين تو هم ميخوردي کلاغو؟
کدئين تو هم ميخوردي کلاغو؟
کلاغو تو وقتي رفتي ميدونستي وقتي گوش درد نباشه زندگي چه شيرين ميشه؟؟
تو وقتي رفتي اون موقع گوش درد داشتي؟ قلب درد داشتي؟ خسته بودي؟ نميدونستي ممکنه بزرگ شدي ديگه درد نداشته باشي؟
کلاغو! دلم برات تنگ شد الان.
کاش بزرگ ميشدي اسمِ دخترتو ميذاشتي عسلو.
يه عکس بود توش يه دختره بود پشت يه پنجره بود رو پنجره يه دونه قورباغه بود. عکسه مالِ کلاغو بود.
کلاغو، دلم برات تنگ شد الان.
صادق هدايت رو چي؟؟
کافکا رو چي؟
سهراب سپهري رو چي؟
کامو رو چي؟
نينو رو چي؟
بابايِ تينو رو چي؟
زرو رو چي؟
کلاغو! اگه شکسپير رو ديدي بهش بگو نوشته هاش قشنگ و پر معنينا! ولي تو سالن تاُتر من خوابم گرفت. آخه خودم بايد بشينم بخونم. اونا همش حرف ميزنن منم همش خميازه و خابالولو.
کلاغو! صادق هدايت رو اگه ديدي بهش بگو يه بار ديگه برات دليل خودکشيشو بگه.
کلاغو راستي باباي پانو هم اگه بود اون طرفا بهش بگو پاشه بياد اين پانو حييونکيه.
سهراب ديدي بهش بگو خمبر ميگه گاه اهميت دارد رويش قارچهايِ غربت.
کامو کي بود؟
نينو رو هم نميشناسم.
بابايِ تينو رو ديدي بهش بگو اين تينو رو يه کم بيشتر شايد بايد تحويل گرفت!
زرو رو هم بهش بگو اسم بچه رو گذاشت تايمو که اينجوري تنها بشه؟ بهش بگو من بچگيم دوستش داشتم فکر ميکنم.
کلاغو، ميگم منم گوشم بهتر شده.
کلاغو، تو هم بچه بودي گوشت همش درد ميگرفت؟
بزرگ شدي بازم همش درد ميگرفت؟
سفالکسين تو هم ميخوردي کلاغو؟
کدئين تو هم ميخوردي کلاغو؟
کلاغو تو وقتي رفتي ميدونستي وقتي گوش درد نباشه زندگي چه شيرين ميشه؟؟
تو وقتي رفتي اون موقع گوش درد داشتي؟ قلب درد داشتي؟ خسته بودي؟ نميدونستي ممکنه بزرگ شدي ديگه درد نداشته باشي؟
کلاغو! دلم برات تنگ شد الان.
کاش بزرگ ميشدي اسمِ دخترتو ميذاشتي عسلو.
يه عکس بود توش يه دختره بود پشت يه پنجره بود رو پنجره يه دونه قورباغه بود. عکسه مالِ کلاغو بود.
کلاغو، دلم برات تنگ شد الان.
Saturday, September 13, 2003
Sunday, September 07, 2003
اتوبوسها ميرفتند.
من در کنارِ يک مادر نشسته بودم و کوچک هم بودم و لاغر هم بودم و کم خون.
اتوبوسها ايستادند.
من دست در دستِ يک مادر از اتوبوس پياده شدم و گشنه هم بودم و بي جون.
اتوبوسها راه افتادند.
من در کنار يک مادر نشسته بودم که گوشهايم تير کشيدند و اي درد، بي خانمان شوي!
من هنوز ميبينم دودي را که از يک سيگار در گوشهايم رفت.
گوش من گرم شد با دود.
شايد دود در رگانم جريان پيدا کرد.
شايد آنوقتها که گوشت ميخواستم کم خون بودم.
گوش من درد ميکرد.
به اصفهان که رسيديم من هنور کوچک بودم و هنوز دو گوش داشتم و دو درد.
دود سيگار در گوشهايم دميده شد.
دستها بر گوشهايم گذاشته شد.
من هنوز هم گوش درد دارم.
اصفهان اينجا نيست.
جاده را پاک کنيد.
سيگارها همه خاموش شدند.
دودها همه خارج از گوش شدند.
قطره اي موجود است که سرت گيج رود.
قرصي موجود است که خوابت ببرد.
گوشها را ببريد.
گوش درد آلود را اما، هديه ندهيد.
ون گگ، قهرمان ما.
گوشها، از دوستانِ ما.
دردها، دشمنانِ ما.
من در کنارِ يک مادر نشسته بودم و کوچک هم بودم و لاغر هم بودم و کم خون.
اتوبوسها ايستادند.
من دست در دستِ يک مادر از اتوبوس پياده شدم و گشنه هم بودم و بي جون.
اتوبوسها راه افتادند.
من در کنار يک مادر نشسته بودم که گوشهايم تير کشيدند و اي درد، بي خانمان شوي!
من هنوز ميبينم دودي را که از يک سيگار در گوشهايم رفت.
گوش من گرم شد با دود.
شايد دود در رگانم جريان پيدا کرد.
شايد آنوقتها که گوشت ميخواستم کم خون بودم.
گوش من درد ميکرد.
به اصفهان که رسيديم من هنور کوچک بودم و هنوز دو گوش داشتم و دو درد.
دود سيگار در گوشهايم دميده شد.
دستها بر گوشهايم گذاشته شد.
من هنوز هم گوش درد دارم.
اصفهان اينجا نيست.
جاده را پاک کنيد.
سيگارها همه خاموش شدند.
دودها همه خارج از گوش شدند.
قطره اي موجود است که سرت گيج رود.
قرصي موجود است که خوابت ببرد.
گوشها را ببريد.
گوش درد آلود را اما، هديه ندهيد.
ون گگ، قهرمان ما.
گوشها، از دوستانِ ما.
دردها، دشمنانِ ما.
Thursday, September 04, 2003
Sunday, August 31, 2003
يه عالمه راه مونده که کلي خوشگله و اصلاً هم وحشتناک نيست. تو بيفت تو جاده، منم ميام.
بخون ببين خوب ميشي؟؟
ما ز بالاييم و بالا ميرويم
ما ز درياييم و دريا ميرويم
ما از آنجا و از اينجا نيستيم
ما ز بي جاييم و بي جا ميرويم
لا اٍله اندر پيِ الا الله است
همچو لا ما هم با الّا ميرويم
کشتي نوحيم در طوفان روح
لاجرم بي دست و بي پا ميرويم
همچو موج از خود بر آورديم سر
باز هم در خود تماشا ميرويم
راه حق تنگ است چون سمِ الخياط
ما مثال رشته يکتا ميرويم
هين! ز همراهان و ياران ياد کن
پس بدان که هر دمي ما ميرويم
اي سخن! خاموش کن، با ما بيا
بين که ما از رشک بي ما ميرويم
اي کُهِ هستيِ ما! ره را مبند
ما به کوهِ قاف و عنقا ميرويم
مولانا
بخون ببين خوب ميشي؟؟
ما ز بالاييم و بالا ميرويم
ما ز درياييم و دريا ميرويم
ما از آنجا و از اينجا نيستيم
ما ز بي جاييم و بي جا ميرويم
لا اٍله اندر پيِ الا الله است
همچو لا ما هم با الّا ميرويم
کشتي نوحيم در طوفان روح
لاجرم بي دست و بي پا ميرويم
همچو موج از خود بر آورديم سر
باز هم در خود تماشا ميرويم
راه حق تنگ است چون سمِ الخياط
ما مثال رشته يکتا ميرويم
هين! ز همراهان و ياران ياد کن
پس بدان که هر دمي ما ميرويم
اي سخن! خاموش کن، با ما بيا
بين که ما از رشک بي ما ميرويم
اي کُهِ هستيِ ما! ره را مبند
ما به کوهِ قاف و عنقا ميرويم
مولانا
Friday, August 29, 2003
تا حالا باور نميکردم که آدما بتونن از عصبانيت چيزي رو بشکنن يا عينکشون رو از رو چشمشون بردارن و پرتش کنن رو زمين، يا اگه تو خيابون پشت ماشين نشستن، ماشينو بکوبونن تو ديوار يا صدايِ عصبانيت از ماشين در بيارن، يا اگه پشت کامپيوتر نشستن بزنن کامپيوترو خرد کنن، يا جيغايِ وحشتناکي بزنن که اونايي که دارن ميشنونشون تا يه هفته سردرد بگيرن، يا به خدا فحش بدن و از ته دل آرزويِ مرگ کنن.
فکر ميکردم اين چيزا هيچ جا به غير از تو فيلمايِ اعصاب خراش هرگز اتفاق نمي افته. ولي امروز فهميدم که تو اين مملکتي که همهء آدما بازيگر زندگيهايِ نمونهء فيمايِ هالي وود بودن رو اولين و اساسيترين وظيفهء خودشون ميدونن اين نوع ابزار عصبانيت مثلِ بستني چوبي خوردنِ بچه هايِ کلاس اول دبستان ارامنهء رستم رواج داره.
فکر ميکردم اين چيزا هيچ جا به غير از تو فيلمايِ اعصاب خراش هرگز اتفاق نمي افته. ولي امروز فهميدم که تو اين مملکتي که همهء آدما بازيگر زندگيهايِ نمونهء فيمايِ هالي وود بودن رو اولين و اساسيترين وظيفهء خودشون ميدونن اين نوع ابزار عصبانيت مثلِ بستني چوبي خوردنِ بچه هايِ کلاس اول دبستان ارامنهء رستم رواج داره.
Wednesday, August 27, 2003
Monday, August 25, 2003
Wednesday, August 20, 2003
Monday, August 18, 2003
باشه ديگه! باز منو دارين ميفرستين مدرسه ديگه! باشه.
يعني بي رو دروايستي من فردا پاشم برم مدرسه ديگه؟؟ باشه ديگه، باشه. يادتون باشه ها!
يعني منظورتون خيلي رک و راست اينه که من ساعتِ ۶:۳۰ صبح از خواب پاشم ديگه؟؟ باشه، به هم ميرسيم!
آهان، لابد الان ميگين شبام زود بخوابم ديگه! ميدونستم، ميدونستم آخرش کارتون به اينجا ميکشه. خيلي خوب، بالاخره ما هم خدايي داريم ديگه، نداريم؟؟ خب نداريم.
باشه ديگه.
شب بخير )):
خب حد اقل يکي بياد با من مدرسه.
باشه بابا، شب خوش.
برم ديگه؟؟ مدرسه رو ميگي ديگه؟؟
باشه، فهميدم.
آره، آره، خيالت جمع، برا زنگ تفريح خواراکي ميبرم. باشه، با دوستام تقسيمشون ميکنم.
آره باشه،
از اولِ امروز چو آشفته و مستيم
آشفته بگوييم که آشفته شدستيم
آن ساقيِ بدمست که امروز در آمد
صد عذر بگفتيم وز آن مست نرستيم.
يعني بي رو دروايستي من فردا پاشم برم مدرسه ديگه؟؟ باشه ديگه، باشه. يادتون باشه ها!
يعني منظورتون خيلي رک و راست اينه که من ساعتِ ۶:۳۰ صبح از خواب پاشم ديگه؟؟ باشه، به هم ميرسيم!
آهان، لابد الان ميگين شبام زود بخوابم ديگه! ميدونستم، ميدونستم آخرش کارتون به اينجا ميکشه. خيلي خوب، بالاخره ما هم خدايي داريم ديگه، نداريم؟؟ خب نداريم.
باشه ديگه.
شب بخير )):
خب حد اقل يکي بياد با من مدرسه.
باشه بابا، شب خوش.
برم ديگه؟؟ مدرسه رو ميگي ديگه؟؟
باشه، فهميدم.
آره، آره، خيالت جمع، برا زنگ تفريح خواراکي ميبرم. باشه، با دوستام تقسيمشون ميکنم.
آره باشه،
از اولِ امروز چو آشفته و مستيم
آشفته بگوييم که آشفته شدستيم
آن ساقيِ بدمست که امروز در آمد
صد عذر بگفتيم وز آن مست نرستيم.
Saturday, August 16, 2003
Thursday, August 14, 2003
Thursday, August 07, 2003
Saturday, August 02, 2003
در خيابانی که سوسکها همه خندان بودند و خرسها از تپه ها بالا ميرفتند و آنجا زير نور آفتاب ميخوابيدند و در خيابانی که نسيم درش پيدا بود و آسمان پيداتر، و آنجا که حتی مورچه ها هم له نميشدند و دانه هايشان تمام نميشد و عقابها همه رقصان بودند و آوازه خوان و خوش قلب و آنجا که کلاغ داشت و کلاغها مهربانی را از بالهايِ سياهشان رويِ سوسکها و مورچه ها و خرسها میپاشيدند، يک روز يک کاميون که پر بود از آهنهايی که تاجر چند سال پيش قرارداشان را بسته بود و فرشهايِ لوله شده بوق زد و با سرعت گذشت.
من نميدانم مورچه ها کجا رفتند و خرسها چه به سرشان آمد و سوسکها چند سال اشک ریختند که صورتشان زشت شد و چشمهایشان پنهان، اما میدانم که کلاغو ترسید و مهربانی رویِ بالهایش ماسید و کلاغ مرموز شد. اما دوست داشتنی .
من نميدانم مورچه ها کجا رفتند و خرسها چه به سرشان آمد و سوسکها چند سال اشک ریختند که صورتشان زشت شد و چشمهایشان پنهان، اما میدانم که کلاغو ترسید و مهربانی رویِ بالهایش ماسید و کلاغ مرموز شد. اما دوست داشتنی .
Tuesday, July 29, 2003
صبح از خواب که پاشدم اتاق خالي بود. هر طرف رو که نگاه کردم همه چي سر جاش بود.
فکر کردم شايد خالي بودن از نگاهمه. ظهر که برگشتم تو اتاق، اتاق خالي بود. همه جا رو نگاه کردم. همه چيز بود.
بعد از ظهر پام رو که گذاشتم تو اتاق حس کردم اتاق خاليه. هرچي نگاه کردم ديدم همه چي سرِ جاش بود.
غروب که شد چمدانها رو گذاشتيم تو ماشين، مامانبزرگ همه رو بوسيد و رفت.
شب که اومدم تو اتاق، اتاق چه خالي بود از چمدان و من چي خالي از حس نوه بودن.
اتاق خالي بود از هوايِ تازهء در سفر بودن و من خالي از حس زيبايِ يک چمدان که هميشه در سفر است.
آب نباتي که مامانبزگ عصري داد بهم که با چاي بخورم رويِ کابينت مونده بود.
سه تا بودن، دوتا شون رو خورده بودم.
ميز چه خالي بود از کيسهء آبنبات قيچي، و کام چه خالي از شيريني.
فکر کردم شايد خالي بودن از نگاهمه. ظهر که برگشتم تو اتاق، اتاق خالي بود. همه جا رو نگاه کردم. همه چيز بود.
بعد از ظهر پام رو که گذاشتم تو اتاق حس کردم اتاق خاليه. هرچي نگاه کردم ديدم همه چي سرِ جاش بود.
غروب که شد چمدانها رو گذاشتيم تو ماشين، مامانبزرگ همه رو بوسيد و رفت.
شب که اومدم تو اتاق، اتاق چه خالي بود از چمدان و من چي خالي از حس نوه بودن.
اتاق خالي بود از هوايِ تازهء در سفر بودن و من خالي از حس زيبايِ يک چمدان که هميشه در سفر است.
آب نباتي که مامانبزگ عصري داد بهم که با چاي بخورم رويِ کابينت مونده بود.
سه تا بودن، دوتا شون رو خورده بودم.
ميز چه خالي بود از کيسهء آبنبات قيچي، و کام چه خالي از شيريني.
Thursday, July 24, 2003
Wednesday, July 23, 2003
ديروز غزلي رو زمزمه ميکرد:
بر سر آنم که گر ز دست بر آيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد
کتاب شعر حافظ رو گرفت تو دستش و با خودش گفت اگه اين شعر بياد غصه که سر آيد هيچ، خوشحالي و خوب بودن اوضاع هم به بي نهايت رسد.
کتاب رو باز کرد و خوند:
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
صحبت حکام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد خواه بو که بر آيد.
اينقدر ذوق کرده بود که نصفه شبي همه رو از خواب بيدار کرد.
بر سر آنم که گر ز دست بر آيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد
کتاب شعر حافظ رو گرفت تو دستش و با خودش گفت اگه اين شعر بياد غصه که سر آيد هيچ، خوشحالي و خوب بودن اوضاع هم به بي نهايت رسد.
کتاب رو باز کرد و خوند:
بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
صحبت حکام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد خواه بو که بر آيد.
اينقدر ذوق کرده بود که نصفه شبي همه رو از خواب بيدار کرد.
Saturday, July 19, 2003
نقاشيِ رويِ صورتم کو؟
مداد رنگيها را به من بدهيد!
همهء رنگها را به من بدهيد!
تو مگر بر رويِ صورتم چشم چشم دو ابرو نکشيدي؟
پس کجا رفت؟
من صورتم را نشسته بودم.
پس نقاشيهايت کجايند؟
او چرا خنديد؟
من ميدانم تو دو چشم و دو ابرو رويِ پيشاني ام کشيده بودي با خودکارِ آبي.
من خواستم رنگشان کنم.
من خواستم دوستشان بدارم.
دو چشم و دو ابرو را که به رنگِ جوهر آبي بودند.
پس کجايند؟
من کوچکتر که بودم خودم هم نقاشي ميکشيدم.
چشمها را هم رنگ ميکردم.
گردنها همه يک خط بودند و دهانها يک قوس.
چشمها همه يک نقطه و موها همه آشفته.
نقاشيِ صورتم را بده.
من خودم ديدم که موهايش کوتاه بودند و خنديد.
و تو باز نقاشي کشيدي.
شعله ها را خاموش نکن، بگذار شورِ نقاشي کشيدن درشان زنده شود.
پس کجايند نقاشيهاي خودکار آبي و تو؟
صورتم بي نقاشي ماندست.
بي چشم چشم و بي دو ابرو.
بي دماغ و بي دهن.
پس کجايند نقا شي ها؟
نقاشي ها را و جوهر را به من پس بده، مداد رنگي ميخواهم.
ميدانم اگر مدادها را ببينند باز مي آيند دو چشمها و دو ابروها و دماغها و دهنها و گردوها.
من کوچکتر که بودم درخت گردو هم ديده بودم.
و يک بچه که دختر هم بود و يک جوي که پر آب هم بود.
يک گردو آن روز در جوي افتاد و يک بچه که دختر هم بود در جوي دويد با آب و گردو را نجات داد.
شايد گردو در آب زنده ماندن را دوست داشت آن روز.
شايد هم در آب زنده نميماند گردو.
شايد گردو با آب دوست بود.
من چه ميدانم گردو چند سال داشت.
آن بچه که دختر هم بود گردو را به من داد.
من هم يک بچه بودم که دختر هم بودم.
پوست گردو را کندم و گردو خوردم و دستهايم سبز شدند و بعد سياه.
من دستهايم را نشستم، شايد دلم برايِ گردو تنگ ميشد.
نقاشيِ رويِ صورتم کو؟
من که صورتم را نشستم.
مداد رنگي ميخواهم.
صابونها مالِ شما.
مداد رنگيها را به من بدهيد!
همهء رنگها را به من بدهيد!
تو مگر بر رويِ صورتم چشم چشم دو ابرو نکشيدي؟
پس کجا رفت؟
من صورتم را نشسته بودم.
پس نقاشيهايت کجايند؟
او چرا خنديد؟
من ميدانم تو دو چشم و دو ابرو رويِ پيشاني ام کشيده بودي با خودکارِ آبي.
من خواستم رنگشان کنم.
من خواستم دوستشان بدارم.
دو چشم و دو ابرو را که به رنگِ جوهر آبي بودند.
پس کجايند؟
من کوچکتر که بودم خودم هم نقاشي ميکشيدم.
چشمها را هم رنگ ميکردم.
گردنها همه يک خط بودند و دهانها يک قوس.
چشمها همه يک نقطه و موها همه آشفته.
نقاشيِ صورتم را بده.
من خودم ديدم که موهايش کوتاه بودند و خنديد.
و تو باز نقاشي کشيدي.
شعله ها را خاموش نکن، بگذار شورِ نقاشي کشيدن درشان زنده شود.
پس کجايند نقاشيهاي خودکار آبي و تو؟
صورتم بي نقاشي ماندست.
بي چشم چشم و بي دو ابرو.
بي دماغ و بي دهن.
پس کجايند نقا شي ها؟
نقاشي ها را و جوهر را به من پس بده، مداد رنگي ميخواهم.
ميدانم اگر مدادها را ببينند باز مي آيند دو چشمها و دو ابروها و دماغها و دهنها و گردوها.
من کوچکتر که بودم درخت گردو هم ديده بودم.
و يک بچه که دختر هم بود و يک جوي که پر آب هم بود.
يک گردو آن روز در جوي افتاد و يک بچه که دختر هم بود در جوي دويد با آب و گردو را نجات داد.
شايد گردو در آب زنده ماندن را دوست داشت آن روز.
شايد هم در آب زنده نميماند گردو.
شايد گردو با آب دوست بود.
من چه ميدانم گردو چند سال داشت.
آن بچه که دختر هم بود گردو را به من داد.
من هم يک بچه بودم که دختر هم بودم.
پوست گردو را کندم و گردو خوردم و دستهايم سبز شدند و بعد سياه.
من دستهايم را نشستم، شايد دلم برايِ گردو تنگ ميشد.
نقاشيِ رويِ صورتم کو؟
من که صورتم را نشستم.
مداد رنگي ميخواهم.
صابونها مالِ شما.
Friday, July 18, 2003
Thursday, July 17, 2003
شبها بيدارند
من چه ميدانستم سالها درازند و روزها کوتاه.
من شنيدم در آسمان شبها گاه ستاره ها ميرقصند.
من ميدانستم شوکا نام يک آهوست.
و تو هنوز چه جوان ماندي عزيزم شعله.
يک نفر لاغر شد
يک نفر بيدار شد.
يک نفر گفت نخها زود پاره ميشوند.
و من بچه که بودم با رزا و روشنا طناب بازي ميکرديم.
من ميدانم که تو هم دگر بچه نيستي.
تار و سه تا هم که در خانه تان داشتيد، من ميدانم.
گيتارها به ديوار آويزان نکنيد.
خب وقتي فيلم ميگيريد دوربين را اين همه تکان ندهيد.
و من فهميدم که تو هم آخر بزرگ شدي امروز.
شايد هم ديروز بوده يا چند روز پيش يا سالها پيش که من به دنيا آمده بودم.
نميدانم از کجا آمده بودم.
بچه که بودم فکر ميکردم از يک قرص ميايم.
کمتر که بچه بودم فکر ميکردم از رويِ درختهايِ روستايِ آيگان.
بزرگ هم ميشوي؟
باران را دوست بداريد!
و مه را که شوکا داشتانش را گفت.
او بچه که بود آخرش هم نفهميد آن وقت که ماهِ مهر آمد مدرسه ها باز ميشدند يا آنوقت که مه در هوا بود.
آخر هم نفهميد آخرين امپراتور را چند بار دستگير کردند و باز آزاد.
شايد هم آن مرد چيني بود که به زندان ميرفت.
شب که برگشتيم يک بچه گربه در خانه بود.
شير هم خورده بود.
ما هم شام خورديم در خانه.
و چند روز بعد گربه دستم را کشت.
در گوني انداختندش.
گوسفندها را هم ميکشند حتي.
چمنها را هم ميزنند حتي.
و يک روز رفتيم پارک.
آنجا هم چمن بود.
يکي کوچک بود مثل يک فنجان و يکي بس بزرگ همچو يک فيل.
ما به آنها گفتيم فيل و فنجان.
آهنگ هم گوش ميکرديم حتي.
و شايد گاه نصفه شبها با صدايِ يک آهنگ که قشنگ هم بود از خواب ميپريدم و من ميترسيدم از شب شايد.
شايد هم شب را دوست داشتم.
بندرعباس هم زيبا بود.
خرچنگ خوشمزست.
من با گل يک گلدان درست ميکردم.
او با گل يک کفش با دست ميساخت.
و پرستو هم بود.
چقدر زيادند آنها که دوستشان دارم.
چند نفر حالا بزرگند؟
به من نگوييد دگر بزرگ شده ام.
بي ادبها! اين شمايين که بزرگيد.
من هنوز هم شبها خواب ميبينم دزد مرا برد شايد.
تو چه ميداني من خواب چه ميبينم.
دزدها که هر شب مرا ميبردند از خانه آنوقت که خانه صميميت داشت پس کجايند؟
من هنوز شبها پتو را بر ميدارم و در حياط پنهانش ميکنم شايد.
و هنوز هم شايد در عکسها اشکي بر صورت من ديده شود که چرا ميخواهيد ملافه گلداري را از من بگيريد.
من چه کوچک بودم.
و تو هم.
و تو هم.
و تو هم.
و حتي تو هم چه کوچک بودي.
تو هم کوچک بودي هيچ وقت؟
پس چرا دل من ميسوزد؟
شبها زود بخوابيد.
کوچک بودن را دوست بداريد.
شبها خواب ببينيد.
و کوچک باشيد.
و عاشق باشيد.
من چه ميدانستم سالها درازند و روزها کوتاه.
من شنيدم در آسمان شبها گاه ستاره ها ميرقصند.
من ميدانستم شوکا نام يک آهوست.
و تو هنوز چه جوان ماندي عزيزم شعله.
يک نفر لاغر شد
يک نفر بيدار شد.
يک نفر گفت نخها زود پاره ميشوند.
و من بچه که بودم با رزا و روشنا طناب بازي ميکرديم.
من ميدانم که تو هم دگر بچه نيستي.
تار و سه تا هم که در خانه تان داشتيد، من ميدانم.
گيتارها به ديوار آويزان نکنيد.
خب وقتي فيلم ميگيريد دوربين را اين همه تکان ندهيد.
و من فهميدم که تو هم آخر بزرگ شدي امروز.
شايد هم ديروز بوده يا چند روز پيش يا سالها پيش که من به دنيا آمده بودم.
نميدانم از کجا آمده بودم.
بچه که بودم فکر ميکردم از يک قرص ميايم.
کمتر که بچه بودم فکر ميکردم از رويِ درختهايِ روستايِ آيگان.
بزرگ هم ميشوي؟
باران را دوست بداريد!
و مه را که شوکا داشتانش را گفت.
او بچه که بود آخرش هم نفهميد آن وقت که ماهِ مهر آمد مدرسه ها باز ميشدند يا آنوقت که مه در هوا بود.
آخر هم نفهميد آخرين امپراتور را چند بار دستگير کردند و باز آزاد.
شايد هم آن مرد چيني بود که به زندان ميرفت.
شب که برگشتيم يک بچه گربه در خانه بود.
شير هم خورده بود.
ما هم شام خورديم در خانه.
و چند روز بعد گربه دستم را کشت.
در گوني انداختندش.
گوسفندها را هم ميکشند حتي.
چمنها را هم ميزنند حتي.
و يک روز رفتيم پارک.
آنجا هم چمن بود.
يکي کوچک بود مثل يک فنجان و يکي بس بزرگ همچو يک فيل.
ما به آنها گفتيم فيل و فنجان.
آهنگ هم گوش ميکرديم حتي.
و شايد گاه نصفه شبها با صدايِ يک آهنگ که قشنگ هم بود از خواب ميپريدم و من ميترسيدم از شب شايد.
شايد هم شب را دوست داشتم.
بندرعباس هم زيبا بود.
خرچنگ خوشمزست.
من با گل يک گلدان درست ميکردم.
او با گل يک کفش با دست ميساخت.
و پرستو هم بود.
چقدر زيادند آنها که دوستشان دارم.
چند نفر حالا بزرگند؟
به من نگوييد دگر بزرگ شده ام.
بي ادبها! اين شمايين که بزرگيد.
من هنوز هم شبها خواب ميبينم دزد مرا برد شايد.
تو چه ميداني من خواب چه ميبينم.
دزدها که هر شب مرا ميبردند از خانه آنوقت که خانه صميميت داشت پس کجايند؟
من هنوز شبها پتو را بر ميدارم و در حياط پنهانش ميکنم شايد.
و هنوز هم شايد در عکسها اشکي بر صورت من ديده شود که چرا ميخواهيد ملافه گلداري را از من بگيريد.
من چه کوچک بودم.
و تو هم.
و تو هم.
و تو هم.
و حتي تو هم چه کوچک بودي.
تو هم کوچک بودي هيچ وقت؟
پس چرا دل من ميسوزد؟
شبها زود بخوابيد.
کوچک بودن را دوست بداريد.
شبها خواب ببينيد.
و کوچک باشيد.
و عاشق باشيد.
Monday, July 14, 2003
و من او را کشتم
دور شو از من دور.
تو که ميداني من تو را خواهم کشت.
تو که ميداني من ازت ميترسم.
پس چرا ميايي؟
پس چرا دور نميماني تو؟
ميدانم دل مهرباني داري.
ميدانم زندگي را دوست داري.
حيف که نميداني چگونه صورتي مهربان از خود نشان دهي.
لبخندهاي آدمها را نديدي مگر؟
نديدي صورتهايشان چه پر است از رنگ و دلشان چه بي رنگ؟
اي سوسک کوچک و ساده دل،
من چه پشيمانم از کشتن تو.
دور شو از من دور.
تو که ميداني من تو را خواهم کشت.
تو که ميداني من ازت ميترسم.
پس چرا ميايي؟
پس چرا دور نميماني تو؟
ميدانم دل مهرباني داري.
ميدانم زندگي را دوست داري.
حيف که نميداني چگونه صورتي مهربان از خود نشان دهي.
لبخندهاي آدمها را نديدي مگر؟
نديدي صورتهايشان چه پر است از رنگ و دلشان چه بي رنگ؟
اي سوسک کوچک و ساده دل،
من چه پشيمانم از کشتن تو.
Sunday, July 13, 2003
Saturday, July 12, 2003
Friday, July 11, 2003
Thursday, July 10, 2003
Wednesday, July 09, 2003
يه عالمه نرسيده به موج خوشگله که يه عالمه گندس وايسادن اين مسخره ها، چند نفر اين طرف، چند نفر اون طرف. بعد اون طرفيها عکسِ شازده دماغ رو گرفتن دستشون ميگن جاويد شاه، اين طرفيها هم ميگن مرگ بر شاه!
يه عده هم تو عالمِ هپروت وايسادن پرچم آمريکا گرفتن دستشون!!! احتمالاً فکر کردن اينجوري شام رو افتادن خونهء اون پليسا که اون وسطن.
يه عده هم قيافه هاشون شبيهِ خرده نونه! يه عالمه سايهء بنفش و زرد زدن رو پيشونيشون اسمشون هم فکر کنم مبارزان سياسي باشه!
يه مقداري حرفهايِ مبارزانه هم ميزنن به همديگه. بله، من خودم شنيدم يکي از اينور به اونوريه گفت «خاک تو سرت پري برو بشين سبزيتو پاک کن اومدي اينجا چه غلطي بکني؟»
تازه يکي ديگشون چون خيلي رزمنده بود به يکي ديگه گفت «خبر مرگت برو بمير زودتر.»
يکي هم موهاش دراز بود و فرفري، بعد دوست اونا که گفتن جاويد شاه بود، ولي اسمش بهش نميومد اصلاً، اسمشو فکر کنم مامانش اينا گذاشته بودن يک کمونيست کارگر، ولي قيافهء خودش و دوستاش که نه شبيه کارگرا بود نه کمونيستا. تازه يه عالمه آدم موهاشون ريخته بود. منم آدامس ميخواستم بچسبونم به کله هاشون، ولي آدامسم هنوز نو بود.
منم اومدم خونمون پيشِ تو که دوسِت دارم يه عالمه.
يه عده هم تو عالمِ هپروت وايسادن پرچم آمريکا گرفتن دستشون!!! احتمالاً فکر کردن اينجوري شام رو افتادن خونهء اون پليسا که اون وسطن.
يه عده هم قيافه هاشون شبيهِ خرده نونه! يه عالمه سايهء بنفش و زرد زدن رو پيشونيشون اسمشون هم فکر کنم مبارزان سياسي باشه!
يه مقداري حرفهايِ مبارزانه هم ميزنن به همديگه. بله، من خودم شنيدم يکي از اينور به اونوريه گفت «خاک تو سرت پري برو بشين سبزيتو پاک کن اومدي اينجا چه غلطي بکني؟»
تازه يکي ديگشون چون خيلي رزمنده بود به يکي ديگه گفت «خبر مرگت برو بمير زودتر.»
يکي هم موهاش دراز بود و فرفري، بعد دوست اونا که گفتن جاويد شاه بود، ولي اسمش بهش نميومد اصلاً، اسمشو فکر کنم مامانش اينا گذاشته بودن يک کمونيست کارگر، ولي قيافهء خودش و دوستاش که نه شبيه کارگرا بود نه کمونيستا. تازه يه عالمه آدم موهاشون ريخته بود. منم آدامس ميخواستم بچسبونم به کله هاشون، ولي آدامسم هنوز نو بود.
منم اومدم خونمون پيشِ تو که دوسِت دارم يه عالمه.
Sunday, July 06, 2003
اون بالا، رو کوه، وقتي اون طرف رو نگاه کردم و يه درهء سبز ديدم و اون طرف دره يه دريايِ آبي ديدم که انگار اون پايين با رنگ روغن نقاشيش کرده بودن، يه دفعه دلم خواست با کله بپرم تو دره که بعدش برسم به دريا و ببينم که جزر و مد داره و مطمئن شم نقاشي نيست.
يه کم جلوتر وقتي دريا تو آسمون گم شد و من فکر کردم دريا رو نميبينم، دلم ميخواست تا فردا طرفهايِ شب اونجا بشينم گريه کنم از اون زيباييِ يکي شدنِ دريا و آسمون.
عجب رنگي داشت اون آسمونه.
وقتي رفتم رو درخت نشستم تازه فهميدم خمبرچيک چي ميگه!
اون بالا، زنده ترين زندگي رو ميشه زندگي کرد.
يه کم جلوتر وقتي دريا تو آسمون گم شد و من فکر کردم دريا رو نميبينم، دلم ميخواست تا فردا طرفهايِ شب اونجا بشينم گريه کنم از اون زيباييِ يکي شدنِ دريا و آسمون.
عجب رنگي داشت اون آسمونه.
وقتي رفتم رو درخت نشستم تازه فهميدم خمبرچيک چي ميگه!
اون بالا، زنده ترين زندگي رو ميشه زندگي کرد.
Friday, July 04, 2003
Thursday, July 03, 2003
Tuesday, July 01, 2003
Monday, June 30, 2003
Sunday, June 29, 2003
چه سخت است مسواک زدن برايِ آنان که دندان ندارند و حرف زدن برايِ آنان که صدا ندارند و نگاه، و زندگي کردن برايِ آنان که جان ندارند و عشق به صبحي پر آب و عشقِ به خنديدنِ بچهء همسايه و به سلام کردن به پيرمردها و به ساندويچ با دوغ خوردن و به نگاه دختري شايد ۴ ساله که پشت پنجرهء يک اتاق با عروسکهايش بازي ميکند و به انار خوردن و در خيابانهايِ سرعين آش دوغا خوردن و به لحظاتي ديگر.
Saturday, June 28, 2003
Friday, June 27, 2003
Thursday, June 26, 2003
Wednesday, June 25, 2003
??? ?�?? ?�? ?�??� ?
???�? ?�?�???� ?�?�?? ? ??? ??? ?�? ??
???�???? ??�?� ?
???�? ?�?�???� ? ?�?�?? ? ??�?� ?? ??? ?�??
??? ?�?? ?�? ????� ??? ?�??� ? ??? ? ?�?�?� ?�? ?�?? ?�?�?� ???� ? ?�?�?� ?�??� ? ??? ?�??�??� ?�? ?�?? ?�?�?� ??? ?�??�?�? ?�??� ? ??? ?�?�?� ?�? ?�?? ?�?�?� ????� ?�??�? ?�??�.
??? ?�????� ?�? ????� ??? ?�????�?� ? ??? ?�?? ?�? ?�?? ?�?�?� ?�? ?�?�???? ?�????�?? ?�??�?� ?�??�?�??� ? ???�?� ? ???�?� ?? ? ???�??�?� ???� ??�???� ??�??�.
?�?�? ??�???? ?�? ????� ?�?�? ? ? ??? ?�?? ?�? ?�?? ?�?�?� ? ???????�?? ?�? ??�??�??? ?�?�? ??�???? ?�? ?�?�???� ?�?�?�? ?�?�?�?? ?�??.
??? ?�???? ???� ???� ?�????? ?�?�???? ?�?� ?�?� ?�?�?? ?�?�?? ? ??? ?�?? ?�? ?�?? ?�?�?� ?�?�?? ? ?�?�?? ?�?�?�?? ??�??� ? ?�?? ?�?�?� ???�?� ? ???�?�???? ?�?�???? ?�?�??? ? ?�?�?? ?�? ?�?� ?�???�???? ?�??� ?�?� ?�??.
??? ?�???�? ? ??? ?�?? ?�? ?�???�? ?�?� ??�?�?� ? ?�???� ??�?�?� ? ?�???�?�?�?? ??� ? ?�???� ?? ?? ?�???�?.
??? ?�?? ?�? ?�?� ?�??�?�? ?? ??�???�?� ??�??�?� ?�?� ? ???�????? ?�? ?????�?� ?�?�?�?�?�???.
??? ?�?? ?�? ? ???�???� ?�?� ?�????�? ?�?�?�? ? ?�?� ?�??�???? ?�?�???� ??�???�???� ?�?� ???????? ?�???�?� ??�? ??�???? ?�?� ? ???�????? ?�? ????� ?�??�?.
??? ?�?? ?�? ?�??? ? ???�??�?�?? ?�?�?�?� ?�??�?? ? ? ?�?�?�?� ? ???�?�?? ? ?�??�?? ? ???????� ?�?�?� ?�??�???� ? ???�?�?�???? ? ?�??�???� ? ???�?�?�???? ? ?�??�???� ? ???�?�?�????.
??? ?�?? ?�? ?�?�???� ?�?� ?�?�????�?? ?�? ?�? ?�??�?�??? ?�?�? ?�?? ? ?�?�?? ?�?� ?�??? ?�?�?? ?�? ?�? ?�?�?? ??�? ? ???�??� ? ??�???� ? ???�??� ? ?�?�?�??? ? ???�??� ? ?�?� ? ???�??� ? ??? ?�? ????� ?�?� ?�?�? ?�?�?�?? ?? ?? ???? ?? ??�?� ? ?�?�??�? ?? ?????? ?? ?�? ??�?� ???� ?�???? ? ?�????? ?�?� ?�?�.
?�?? ?�?? ?�? ?�? ?�?�?? ?�?� ? ???�??? ???� ?�?�?? ? ?�?�?? ??� ?�?� ?�?� ????�? ??� ?�?�?�?�?�?? ? ?�??? ?? ? ???�??� ?????? ?? ???????? ?�???? ?�?�?? ?�? ???�? ??�???? ?�?�?�??�? ??? ?�??�?�?? ?�??�? ?? ?�?�?�???�??? ?�?�?�?� ?�?�???. ? ??? ?? ?�? ???�???�???? ???�?� ??�??�?? ?�?� ?�??�?�?� ? ???�??� ?????? ?�??? ? ???�??�??� ??�???� ? ?�? ?�?�???? ??� ? ?�???�?? ? ??????? ??� ? ?�??� ?�?� ? ?�?????�?�?? ?�?�?�?? ?�?� ?�? ?�???? ?�??� ?�????�?�?�?? ???? ? ???�?�??? ?�? ??? ?�?? ?�?�???� ?�? ?? ?????� ?�??�?�.
??? ?�?? ?�? ?�??�???� ?�? ?? ?�?�? ? ???�?? ?????? ???? ?�?� ?�?� ?�???�?�? ??�? ? ?�?? ? ?????�?�???. ? ?�?�?�?� ? ?�?�? ?�??�.
?�?? ?�?? ?�? ?�? ?�??�??� ?�? ?�?�?�???�??�?? ? ?�?�?�???�? ?�?�?�?�? ? ???�?? ? ??? ?�?�?�??� ?�?� ????? ?�??? ?�?�?�?? ? ???�? ?????? ?�? ?�?�?�???�???� ?�??� ? ???�?? ? ?�?� ??�?�?�??�?? ?�?� ???�?�? ? ???�???.
?�?? ?�?? ?�? ? ?? ?�?�??? ?�??�???� ?�?�?�?? ???? ?? ???�?�??? ?? ?�??? ? ?? ?�?�??.
?�?? ?�?? ?�? ?�?�?� ?�??? ?�?�???? ?�?�???� ? ?�??�????�???? ?�?�???� ? ?�?�??? ?�?�???� ?�?� ??�?�?�?? ? ?�? ?�??�? ?�? ?�??� ?�????�?� ??�??� ? ??? ?�?�???� ?�???�? ?? ? ???�??�???�?? ? ?�?�??? ?? ? ???�?�?�??.
? ? ?�?�?�?? ?�? ?????? ?�??� ???�?� ? ???�??? ? ?????�?�?? ?�?� ?�????�? ?�?�? ??� ?�?� ?�??? ?? ? ??????�???� ?�?? ?�?�? ???� ?�?�?�??� ? ?�?� ???� ???�???� ? ?�?� ?�?�?�?? ?�? ??�?� ?�? ?�? ?? ? ???�?????� ? ?�?�?� ? ?�? ?�?�?? ??�???? ?? ???�? ?�??�?�? ?? ? ???�?????� ? ?�?�?�!
???� ?�???�?� ?�?�?? ??�? ?�? ?�??�?? ??�?�?�? ? ?? ?�???�?� ? ?�? ?�?? ?�? ?�??�???� ?�?�?�? .
?�?? ?�?? ?�? ?�?�?? ?�?? ?�?�?�?� ?�? ? ???�??�?� ?? ?�?�?? ?�?�?�???? ?�? ?�?? ?�? ????�?�? ?�??� ? ?�???�?�? ? ?�?�?�???.
? ? ??? ?�? ?? ???�?�?? ?? ?�?? . ? ??? ?�? ????� ???? ???�?� ??�?�????? ?�?� ?�????� ?�?�????? ?�?� ? ?�? ?�???? ?�?�?�? ?�?� ? ?�?�?�?�?�?? ?�??�?? ?�?�?�??? ?�?� ? ?�?�???� ?�???? ?�? ?� ?�?�?�? ?�?�.
? ? ??�??? ?�?�???? ?�? ?�?�???�?? ?�? ???? ?�?� ?�?� ??�?�?�?? ?�?� ?�??�?? ?�?�?�? ? ?�??�?? ?�?�?�? ? ?�??�?? ?�?�?�? ? ?�?? ?�?�?� ? ? ?�?�?? ?�??�? .
?�?? ?�?? ?�? ?�?� ?�?�? ?�??�???� ?�?�?�??? ? ?�?� ?�?�? ??�???� ?�?�? ? ?�?� ?�?�? ??�? ??�???� ?�??�? ? ?�??�? ? ?�?� ?�?�? ?�?�?�?�?�?�? ?�??�? ? ?�?� ?�?�? ?�??�???� ?�?�?�?? ?�?? ?�??�? ?�?�?�??? ?? ?�???.
?�?? ?�?�?� ? ?�?�?�?� ? ?? ?�??�?? ? ?�?�???� ?�??�???� ? ?? ?�?�?�???? ? ?? ???�?�?�?�???? ?�?�?�???? ?�??�?? ?�?�?�??? ?�?�? ?�????�?? ?�??� ? ??�? ???�?�???? ?�??� ? ?�?� ? ?�?�??? ?�?�?�?� ?? ?? ?�?�?�????? ?�??�? ? ?�???�?�?� ?�?� ???� ? ?�?�?�.
?�?? ?�?? ?�? ??�?�? ?�??�?�?? ?�?� ??�? ?�?? ?�?� ?�??�?�??� ? ?�?� ??�?�??? ?�? ?�??�???? ?�???�?� ??�?�?? ? ?�?�.
??? ?�?? ?�? ????� ??? ?�??� ? ??? ? ?�?�?� ?�? ?�?? ?�?�?� ???� ? ?�?�?� ?�??� ? ??? ?�??�??� ?�? ?�?? ?�?�?� ??? ?�??�?�? ?�??� ? ??? ?�?�?� ?�? ?�?? ?�?�?� ????� ?�??�? ?�??�.
??? ?�????� ?�? ????� ??? ?�????�?� ? ??? ?�?? ?�? ?�?? ?�?�?� ?�? ?�?�???? ?�????�?? ?�??�?� ?�??�?�??� ? ???�?� ? ???�?� ?? ? ???�??�?� ???� ??�???� ??�??�.
?�?�? ??�???? ?�? ????� ?�?�? ? ? ??? ?�?? ?�? ?�?? ?�?�?� ? ???????�?? ?�? ??�??�??? ?�?�? ??�???? ?�? ?�?�???� ?�?�?�? ?�?�?�?? ?�??.
??? ?�???? ???� ???� ?�????? ?�?�???? ?�?� ?�?� ?�?�?? ?�?�?? ? ??? ?�?? ?�? ?�?? ?�?�?� ?�?�?? ? ?�?�?? ?�?�?�?? ??�??� ? ?�?? ?�?�?� ???�?� ? ???�?�???? ?�?�???? ?�?�??? ? ?�?�?? ?�? ?�?� ?�???�???? ?�??� ?�?� ?�??.
??? ?�???�? ? ??? ?�?? ?�? ?�???�? ?�?� ??�?�?� ? ?�???� ??�?�?� ? ?�???�?�?�?? ??� ? ?�???� ?? ?? ?�???�?.
??? ?�?? ?�? ?�?� ?�??�?�? ?? ??�???�?� ??�??�?� ?�?� ? ???�????? ?�? ?????�?� ?�?�?�?�?�???.
??? ?�?? ?�? ? ???�???� ?�?� ?�????�? ?�?�?�? ? ?�?� ?�??�???? ?�?�???� ??�???�???� ?�?� ???????? ?�???�?� ??�? ??�???? ?�?� ? ???�????? ?�? ????� ?�??�?.
??? ?�?? ?�? ?�??? ? ???�??�?�?? ?�?�?�?� ?�??�?? ? ? ?�?�?�?� ? ???�?�?? ? ?�??�?? ? ???????� ?�?�?� ?�??�???� ? ???�?�?�???? ? ?�??�???� ? ???�?�?�???? ? ?�??�???� ? ???�?�?�????.
??? ?�?? ?�? ?�?�???� ?�?� ?�?�????�?? ?�? ?�? ?�??�?�??? ?�?�? ?�?? ? ?�?�?? ?�?� ?�??? ?�?�?? ?�? ?�? ?�?�?? ??�? ? ???�??� ? ??�???� ? ???�??� ? ?�?�?�??? ? ???�??� ? ?�?� ? ???�??� ? ??? ?�? ????� ?�?� ?�?�? ?�?�?�?? ?? ?? ???? ?? ??�?� ? ?�?�??�? ?? ?????? ?? ?�? ??�?� ???� ?�???? ? ?�????? ?�?� ?�?�.
?�?? ?�?? ?�? ?�? ?�?�?? ?�?� ? ???�??? ???� ?�?�?? ? ?�?�?? ??� ?�?� ?�?� ????�? ??� ?�?�?�?�?�?? ? ?�??? ?? ? ???�??� ?????? ?? ???????? ?�???? ?�?�?? ?�? ???�? ??�???? ?�?�?�??�? ??? ?�??�?�?? ?�??�? ?? ?�?�?�???�??? ?�?�?�?� ?�?�???. ? ??? ?? ?�? ???�???�???? ???�?� ??�??�?? ?�?� ?�??�?�?� ? ???�??� ?????? ?�??? ? ???�??�??� ??�???� ? ?�? ?�?�???? ??� ? ?�???�?? ? ??????? ??� ? ?�??� ?�?� ? ?�?????�?�?? ?�?�?�?? ?�?� ?�? ?�???? ?�??� ?�????�?�?�?? ???? ? ???�?�??? ?�? ??? ?�?? ?�?�???� ?�? ?? ?????� ?�??�?�.
??? ?�?? ?�? ?�??�???� ?�? ?? ?�?�? ? ???�?? ?????? ???? ?�?� ?�?� ?�???�?�? ??�? ? ?�?? ? ?????�?�???. ? ?�?�?�?� ? ?�?�? ?�??�.
?�?? ?�?? ?�? ?�? ?�??�??� ?�? ?�?�?�???�??�?? ? ?�?�?�???�? ?�?�?�?�? ? ???�?? ? ??? ?�?�?�??� ?�?� ????? ?�??? ?�?�?�?? ? ???�? ?????? ?�? ?�?�?�???�???� ?�??� ? ???�?? ? ?�?� ??�?�?�??�?? ?�?� ???�?�? ? ???�???.
?�?? ?�?? ?�? ? ?? ?�?�??? ?�??�???� ?�?�?�?? ???? ?? ???�?�??? ?? ?�??? ? ?? ?�?�??.
?�?? ?�?? ?�? ?�?�?� ?�??? ?�?�???? ?�?�???� ? ?�??�????�???? ?�?�???� ? ?�?�??? ?�?�???� ?�?� ??�?�?�?? ? ?�? ?�??�? ?�? ?�??� ?�????�?� ??�??� ? ??? ?�?�???� ?�???�? ?? ? ???�??�???�?? ? ?�?�??? ?? ? ???�?�?�??.
? ? ?�?�?�?? ?�? ?????? ?�??� ???�?� ? ???�??? ? ?????�?�?? ?�?� ?�????�? ?�?�? ??� ?�?� ?�??? ?? ? ??????�???� ?�?? ?�?�? ???� ?�?�?�??� ? ?�?� ???� ???�???� ? ?�?� ?�?�?�?? ?�? ??�?� ?�? ?�? ?? ? ???�?????� ? ?�?�?� ? ?�? ?�?�?? ??�???? ?? ???�? ?�??�?�? ?? ? ???�?????� ? ?�?�?�!
???� ?�???�?� ?�?�?? ??�? ?�? ?�??�?? ??�?�?�? ? ?? ?�???�?� ? ?�? ?�?? ?�? ?�??�???� ?�?�?�? .
?�?? ?�?? ?�? ?�?�?? ?�?? ?�?�?�?� ?�? ? ???�??�?� ?? ?�?�?? ?�?�?�???? ?�? ?�?? ?�? ????�?�? ?�??� ? ?�???�?�? ? ?�?�?�???.
? ? ??? ?�? ?? ???�?�?? ?? ?�?? . ? ??? ?�? ????� ???? ???�?� ??�?�????? ?�?� ?�????� ?�?�????? ?�?� ? ?�? ?�???? ?�?�?�? ?�?� ? ?�?�?�?�?�?? ?�??�?? ?�?�?�??? ?�?� ? ?�?�???� ?�???? ?�? ?� ?�?�?�? ?�?�.
? ? ??�??? ?�?�???? ?�? ?�?�???�?? ?�? ???? ?�?� ?�?� ??�?�?�?? ?�?� ?�??�?? ?�?�?�? ? ?�??�?? ?�?�?�? ? ?�??�?? ?�?�?�? ? ?�?? ?�?�?� ? ? ?�?�?? ?�??�? .
?�?? ?�?? ?�? ?�?� ?�?�? ?�??�???� ?�?�?�??? ? ?�?� ?�?�? ??�???� ?�?�? ? ?�?� ?�?�? ??�? ??�???� ?�??�? ? ?�??�? ? ?�?� ?�?�? ?�?�?�?�?�?�? ?�??�? ? ?�?� ?�?�? ?�??�???� ?�?�?�?? ?�?? ?�??�? ?�?�?�??? ?? ?�???.
?�?? ?�?�?� ? ?�?�?�?� ? ?? ?�??�?? ? ?�?�???� ?�??�???� ? ?? ?�?�?�???? ? ?? ???�?�?�?�???? ?�?�?�???? ?�??�?? ?�?�?�??? ?�?�? ?�????�?? ?�??� ? ??�? ???�?�???? ?�??� ? ?�?� ? ?�?�??? ?�?�?�?� ?? ?? ?�?�?�????? ?�??�? ? ?�???�?�?� ?�?� ???� ? ?�?�?�.
?�?? ?�?? ?�? ??�?�? ?�??�?�?? ?�?� ??�? ?�?? ?�?� ?�??�?�??� ? ?�?� ??�?�??? ?�? ?�??�???? ?�???�?� ??�?�?? ? ?�?�.
Saturday, June 21, 2003
دور ميريزم، دور.
ميليونها خودکار.
مليونها کاغذ.
دور ميريزم، دور.
ساعتها دانش.
سالها آموزش.
اطلاعات زياد.
برده داري، موزيک.
سازهايِ ضربيِ آفريقا.
و خدايان در آب.
قهرمانان در دنياي زجر و سنگشان که از بالايِ کوه مي افتد.
داستهايِ کوتاه.
شعرهايِ بلند.
و چگونه انشا بنويسيم امروز.
فرمولها را به ياد بسپار.
کلمات را حفظ کن.
از طبيعت بنويس.
از Emerson و Thoreau .
از Camus هم بخوان، هم بنويس.
از زمان ترس سرخ از کمونيزم.
از زمان کشتن آدمها به جرم جادو.
جنگهايي طولاني و مخالفاني سمج.
و زمانِ فقر و تنگدستي و مهاجرت به کاليفرنيا.
از زمان گشنگي و کار پيدا نکردنها.
از صورتِ سياهِ کودک بنويس.
Eliot را بخوان و تفسير کن و باز بنويس.
از زني که از جامعهء دوز و کلک بيرون شد، چون واقعي بود.
از Huckleberry Finn و Holden که همش گم ميشدن.
شکلهايِ هندسيِ ملوکولها.
اسمهايِ شکلها.
خواصِ عناصر.
و Johnny Got His Gun و چگونه او فقط يک تن بود؟
دستهايش را بريدند و صورتش را تير برد و پاهايش قطع شدند و او کور شد و لال و ناشنوا و او فقط يک تن بود.
راه هايِ درمانِ مشکلاتِ وراني!
همه را ياد بگيريد لطفاً!
و M. Butterfly را هميشه تا آخرين خط بخوانيد لطفاً!
و بياموزيد چگونه ميتوان دريا و درخت را نقاشي کرد پشت يک کامپيوتر!
در بارهء پيدايش Rock and Roll و تاثيرش بر فرهنگ.
انواع مختلفِ شخصيت شناسي لطفاً!!
دسته بندي هايِ بيماريهايِ رواني لطفاً !
چگونه خواصِ فلزات را پيش بيني کنيم؟
و چگونه ادامهء نامهء Martin Luther King را؟
Rosa Park در اتوبوس نشست.
۱۰۰ سال بود که برده داري ظاهراً از ميانِ مردمان رفته بود!
لگاريتم لطفاً !
انگورها اسيدند.
خشمشان خشميست تلخ.
از فقر است و مهاجرت و ترک زمين و کشتزار.
«به علي گفت مادرش روزي...»
جنگ سرد به پايان رسيد.
ديوار برلين افتاد.
شوروي ويران شد.
دور مي اندازم، دور.
همه را.
تا باز شود مغز برايِ نسيم رهايي از فرايافتها.
خروارِ کلمات را دور مي اندازم.
ميليونها خودکار.
مليونها کاغذ.
دور ميريزم، دور.
ساعتها دانش.
سالها آموزش.
اطلاعات زياد.
برده داري، موزيک.
سازهايِ ضربيِ آفريقا.
و خدايان در آب.
قهرمانان در دنياي زجر و سنگشان که از بالايِ کوه مي افتد.
داستهايِ کوتاه.
شعرهايِ بلند.
و چگونه انشا بنويسيم امروز.
فرمولها را به ياد بسپار.
کلمات را حفظ کن.
از طبيعت بنويس.
از Emerson و Thoreau .
از Camus هم بخوان، هم بنويس.
از زمان ترس سرخ از کمونيزم.
از زمان کشتن آدمها به جرم جادو.
جنگهايي طولاني و مخالفاني سمج.
و زمانِ فقر و تنگدستي و مهاجرت به کاليفرنيا.
از زمان گشنگي و کار پيدا نکردنها.
از صورتِ سياهِ کودک بنويس.
Eliot را بخوان و تفسير کن و باز بنويس.
از زني که از جامعهء دوز و کلک بيرون شد، چون واقعي بود.
از Huckleberry Finn و Holden که همش گم ميشدن.
شکلهايِ هندسيِ ملوکولها.
اسمهايِ شکلها.
خواصِ عناصر.
و Johnny Got His Gun و چگونه او فقط يک تن بود؟
دستهايش را بريدند و صورتش را تير برد و پاهايش قطع شدند و او کور شد و لال و ناشنوا و او فقط يک تن بود.
راه هايِ درمانِ مشکلاتِ وراني!
همه را ياد بگيريد لطفاً!
و M. Butterfly را هميشه تا آخرين خط بخوانيد لطفاً!
و بياموزيد چگونه ميتوان دريا و درخت را نقاشي کرد پشت يک کامپيوتر!
در بارهء پيدايش Rock and Roll و تاثيرش بر فرهنگ.
انواع مختلفِ شخصيت شناسي لطفاً!!
دسته بندي هايِ بيماريهايِ رواني لطفاً !
چگونه خواصِ فلزات را پيش بيني کنيم؟
و چگونه ادامهء نامهء Martin Luther King را؟
Rosa Park در اتوبوس نشست.
۱۰۰ سال بود که برده داري ظاهراً از ميانِ مردمان رفته بود!
لگاريتم لطفاً !
انگورها اسيدند.
خشمشان خشميست تلخ.
از فقر است و مهاجرت و ترک زمين و کشتزار.
«به علي گفت مادرش روزي...»
جنگ سرد به پايان رسيد.
ديوار برلين افتاد.
شوروي ويران شد.
دور مي اندازم، دور.
همه را.
تا باز شود مغز برايِ نسيم رهايي از فرايافتها.
خروارِ کلمات را دور مي اندازم.
Thursday, June 19, 2003
تموم شد!
خوشحالم.
هوا خنک بود، صبح شبنم بود تو هوا!
معلمِ هنديمو بغل کردم. ميره هند.
عروسيشون رنگارنگه تو هند.
موهاش بلنده و سياه.
معلمِ عزيزمو بغل کردم.
چشماش ريزن ولي حرفاش به اندازهِ قربون صدقه رفتنايِ مامانم آشنا و مهربونن.
موهايِ قرمز داشتن هم مهربوني مياره فکر کنم.
زندگي رو دوست دارم.
اونايي که ۹ ماه باهام بودن رو دوست دارم.
يادته چقدر ميترسيدم؟؟
کوکو سبزي مي خوردم، داشتم دق ميکردم.
کاش همهِ آغازهايِ ترسناک پايانشون اين همه شيرين و آرام بود.
هوا رو دوست دارم.
زمين رو دوست دارم.
دوستامو دوست دارم.
کتابهايي که خوندمو دوست دارم.
کتابهايي که ميخوام بخونم رو دوست دارم.
کتابهايي که نخوندم رو دوست دارم.
کي باور ميکرد يه روز وقتي ازم پرسيدن کلاس چندمي بگم آخر؟؟
چه خوبه بزرگ نشدن حتي با گذشت سالها.
امسال رو دوست داشتم.
تابستون رو دوست دارم.
سالِ بعد هم از حالا دوست دارم.
مرسي از همهء کسايي که اون اولا که ميترسيدم گفتن نترسم.
ببين
خوشحالم.
هوا خنک بود، صبح شبنم بود تو هوا!
معلمِ هنديمو بغل کردم. ميره هند.
عروسيشون رنگارنگه تو هند.
موهاش بلنده و سياه.
معلمِ عزيزمو بغل کردم.
چشماش ريزن ولي حرفاش به اندازهِ قربون صدقه رفتنايِ مامانم آشنا و مهربونن.
موهايِ قرمز داشتن هم مهربوني مياره فکر کنم.
زندگي رو دوست دارم.
اونايي که ۹ ماه باهام بودن رو دوست دارم.
يادته چقدر ميترسيدم؟؟
کوکو سبزي مي خوردم، داشتم دق ميکردم.
کاش همهِ آغازهايِ ترسناک پايانشون اين همه شيرين و آرام بود.
هوا رو دوست دارم.
زمين رو دوست دارم.
دوستامو دوست دارم.
کتابهايي که خوندمو دوست دارم.
کتابهايي که ميخوام بخونم رو دوست دارم.
کتابهايي که نخوندم رو دوست دارم.
کي باور ميکرد يه روز وقتي ازم پرسيدن کلاس چندمي بگم آخر؟؟
چه خوبه بزرگ نشدن حتي با گذشت سالها.
امسال رو دوست داشتم.
تابستون رو دوست دارم.
سالِ بعد هم از حالا دوست دارم.
مرسي از همهء کسايي که اون اولا که ميترسيدم گفتن نترسم.
ببين
Wednesday, June 18, 2003
Tuesday, June 10, 2003
خوبي؟
چرا انتظار داري؟
مگه خودت چلاقي؟ کري؟ کوري؟ کچلي؟
چرا دلت ميخواد گريه کني وقتي حس ميکني خودتي و خودت و خودت و خودت و خودت و همهء مشکلاتي که خودت و خودت بايد حلشون کنين؟
خب حلشون کن. ولي بغص نکن، اَه، گريه نکن.
مي دونم تو فکر ميکني مشکل همهء دنيا مشکلِ تو هم هست. يا شايد هم فکر ميکني اصلاً فقط وطيفهء تو يه نفره که همه رو خوشحال کني و مسائلشون رو حل کني. خب چشمت دراد، يا نکن، يا بکن و هيچ انتظاري از آدما نداشته باش.
از آدما. ولي از سنگ تو باقچهء دم در اگه خواستي انتظار داشته باش که هميشه اونجا تو باقچه بمونه.
پاشو برو دماغتو بگير.
مي دوني چي بگو؟ دااااااااااااااااااااااااااااااد بزن بگو گورِ بابايِ همتون!
مي دونم باز گريت ميگيره از فکر اينکه بالاخره به جايي رسيدي که به همهء آدمهايِ خوب و مهربوني که الکي فکر ميکني خوب و مهربونن بخواي بگي گور باباتون، ولي بگو.
خب فکر کردي آخرش چي ميشه؟؟ بابا سخت نگير آخه اصلاً کلِ زندگي مي ارزه به اين همه مزهء تلخ؟
شکرو بريز همش بزن بخور بره!
تهش فکر کردي چيه مگه؟؟ بابا تهء ليوانه ديگه، خالي و تنها. همين!
چرا انتظار داري؟
مگه خودت چلاقي؟ کري؟ کوري؟ کچلي؟
چرا دلت ميخواد گريه کني وقتي حس ميکني خودتي و خودت و خودت و خودت و خودت و همهء مشکلاتي که خودت و خودت بايد حلشون کنين؟
خب حلشون کن. ولي بغص نکن، اَه، گريه نکن.
مي دونم تو فکر ميکني مشکل همهء دنيا مشکلِ تو هم هست. يا شايد هم فکر ميکني اصلاً فقط وطيفهء تو يه نفره که همه رو خوشحال کني و مسائلشون رو حل کني. خب چشمت دراد، يا نکن، يا بکن و هيچ انتظاري از آدما نداشته باش.
از آدما. ولي از سنگ تو باقچهء دم در اگه خواستي انتظار داشته باش که هميشه اونجا تو باقچه بمونه.
پاشو برو دماغتو بگير.
مي دوني چي بگو؟ دااااااااااااااااااااااااااااااد بزن بگو گورِ بابايِ همتون!
مي دونم باز گريت ميگيره از فکر اينکه بالاخره به جايي رسيدي که به همهء آدمهايِ خوب و مهربوني که الکي فکر ميکني خوب و مهربونن بخواي بگي گور باباتون، ولي بگو.
خب فکر کردي آخرش چي ميشه؟؟ بابا سخت نگير آخه اصلاً کلِ زندگي مي ارزه به اين همه مزهء تلخ؟
شکرو بريز همش بزن بخور بره!
تهش فکر کردي چيه مگه؟؟ بابا تهء ليوانه ديگه، خالي و تنها. همين!